صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
451
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
پيامبر را پس گرفتم . زيادتر از سى برد يمانى ( جامهء قيمتى ) و سى نيزه را - به خاطر سبكبار شدن - بر جاى گذاشتند . هر چه مىانداختند ، در كنارش با تخته سنگ ، نشانهاى مىساختم ، تا از پس من ، پيامبر و يارانش آنها را بيابند و بردارند . ( 1 ) غارتگران ، راه تنگهاى را در پيش گرفتند و بالاى تلّى براى غذا خوردن نشستند . من هم بر بلنداى كوه نشستم . چهار نفر از آنان از كوه بالا آمدند . گفتم : مرا مىشناسيد ؟ من ، سلمه پسر اكوعم . [ سوگند به خدايى كه محمد را گرامى آفريده است ! هر كدام از شما را تعقيب كنم ، گيرش مىآورم ؛ ولى هر كس از شما مرا دنبال نمايد بر من دست نمىيابد و - قطعا - زيان مىبيند . ] آنان بازگشتند . هنوز از جاى خود حركت نكرده بودم كه سواران پيامبر را در ميان انبوه درختان ديدم كه به ترتيب اخرم ، ابو قتاده و مقداد پسر اسود پيشتاز بودند . « 1 » عبد الرحمن [ سر دستهء غارتگران ] و اخرم به جنگ پرداختند . اخرم ، اسب او را پى كرد . عبد الرحمن او را به شهادت رسانيد و از اسب افتاد . عبد الرحمن خواست برگردد ، ابو قتاده رسيد و به او مهلت نداد و با نيزه او را از پاى در آورد و مشركان غارتگر فرار كردند و ما به دنبالشان رفتيم . نزديك غروب آفتاب به درهاى كه آب داشت و به « ذى قرد » مشهور بود ، رسيدند . زياد تشنه بودند خواستند آب بنوشند ؛ چون نيروى مسلمانان را ديدند قطرهاى از آن آب نياشاميدند و دور تر رفتند . پيامبر و ساير ياران شامگاهان به ما پيوستند . گفتم : اى پيامبر ؛ اينها تشنه هستند [ و از پاى در آمدهاند ] ، اگر مرا با صد نفر به دنبالشان بفرستى ، همهء اسبهايشان را از آنان مىگيريم و خودشان را اسير مىكنم . پيامبر گفت : اى پسر اكوع ! حال كه قدرت دارى و پيروز آمدهاى ، آسان بگير و در گذر . بىگمان آنان ، خود را به غطفان رسانيدهاند . ( 2 ) پيامبر فرمود : بهترين سواركار امروز ، ابو قتاده و بهترين رزمندهء پياده ، سلمه بود . سلمه مىگويد : پيامبر دو سهم [ از غنايم ] را به من عطا نمود : يك سهم سواره و يك سهم پياده نظام . [ اين تقسيم سهم استثناست و به دليل مردانگى فراوان سلمه به او دو سهم تعلق گرفته و گرنه
--> ( 1 ) - مشركان پا به گريز نهادند . از كوه پايين آمدم و عنان مركب اخرم را گرفتم و گفتم : از آنان بپرهيز و منتظر رسيدن مسلمانان باش ؛ دشمن تو را مىكشند . گفت : اگر به خدا و روز آخرت ايمان دارى و مىدانى كه بهشت حق است راه را بر من باز كن . عنان اسبش را رها كردم . به عبد الرحمن برخورد كرد و با هم به زد و خورد پرداختند . . . ( سيرهء نبوى ، ابن كثير 291 ) .